عکس و یه عالمه عکس برای دوستان

در ناپاکی مرداب زاییده میشود و اگرچه حیاتش به عمق لجنزار وصل است ولی پاکی ذاتیش را حفظ میکند و به هیچ آلودگی دچار نمیشود. نیلوفر گلیست که اگرچه از سیاهی آغاز میشود ولی سپید به رنگ نور شکوفا می شود.او از مرداب سر باز میزند و رو به خورشید می کند. در هر طلوعی رو به نور می شکفد و چون غروب فرا رسد وفادارانه چشم بر ظلمات می بندد .
داستان گل نورانی مرداب...
داستان زیبای گلیست که سر برمی آورد از قعر مرداب...
تا اوج پاکی و بخشندگی و نیاز .تا اوج ناز...
گل نورانی مرداب هیچوقت نخستین رویای آرام و لطیفش را...
نخستین عهد و میعادش را از یاد نمیبرد

عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی رویای من دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم رویای من

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه کذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از عمق وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من،همه محو تماشای وجودت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و شب ارام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی:
((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!))
با تو گفتم((حذر از عشق!؟،ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای ت پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نگسستم....))
باز گفتم((تو صیادی ومن آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!))
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آمد که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در اندوه تو کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم









